|
دل نوشته های یک دختر شهید حدیث آموز[68]
وبلاگی در مورد معرفی پدرشهیدم و مسائل پیرامون شهدا |
با رفقای شاهد ( 21 )
![]()
با رفقای شاهد ( 22 )
سکوت و همراهی نوعی اعتراض خاموش
بسم رب الشهدا ء
بچه های اط - عملیات رو یه منطقه کار کرده بودن و تقریبا براشون صد درصد شده بود که از این معبر امکان حمله و نفوذ نیست ، از طرفی هم فرماندهی قرارگاه بشدت فشار میاورد که باید از این محور عمل کرد ، چند تا از فرماندهان نظرشون نبود و بشدت مخالفت داشتن و اینو یه جور قتل عام بچه های مظلوم بسیجی میدونستن !!! اطاعت کردن اما هیچ کدوم با اسلحه نرفتن !!! شهید اسماعیل -– ل از مخالفین بود و هرچی گفت کسی توجه نکرد و برخی اطرافیان فقط توجیه می کردن باید از فرماندهی اطاعت کرد !!! بچه ها از همون محور عمل کردن اما موفقیتی در کار نبود ومتاسفانه بعد هادر خاطرات دوستان خوندیم که باید حتما به موقعیتی زمانی ومکانی اون منطقه بیشتر فکر میشد... شهید اسماعیل تو یه عملیاتی آبی - خاکی در یه محور دیگه شهید شد ، اما وقتی شهید شد دیگه فرمانده گردان نبود ، یه بسیجی ساده بود ، بسیجی ساده !!! "" رفیق حدیثی !!! هوشیاری و مراقبت و نگاه به جلو و با تامل با عث این میشه تو بازی ها ، بازیچه نشی !!! ""
( با رفقای شاهد 23 )
" بسم رب الشهدا "
سلام بر شهید حسن شیخ زاده آذری
از قدیم و از وقتی به یاد دارم همیشه از مواجه ی تنهائی با " مر حوم حضرت آیة الله میرزا عبد الکریم حق شناس " اجتناب می کردم . سعید می گفت : از خود آقا شنیدم که می فرمود ن هر وقت عکس " شهید شیخ زاده آذری " رومی بینم ، به او سلام می کنم و پاسخ می شنوم . قصه حسن رو قبلا براتون نوشته ام ... هنگام سوار شدن به قطار برای اعزام به جبهه به شیشه قطار با دهان ها کرد و نوشت " جانمونید " !!!... شهید حسن یکی از معاونان فرماندهی گردان عمار یاسر و از جوان ترین فرماندهان دوران دفاع مقدس بود که در سن 18 سالگی به شهادت رسیدو پس از جراحت ، بدنش رو تو نفر بر گذاشتن تا به عقب بیارند اما ... با چهره خونین و سوخته به محضر جناب سیدالشهدا " علیه السلام " مشرف شد ... شهیدحسن چند سال قبل از شهادت یک چشم خود را فدا ی حضرت زهرا " سلا م الله علیها " کرده بود ... رفیق حدیثی !!! حالا قدری می فهمم که چرا امثال من باید از حضور میرزا فرار کنیم و امثال حسن باید کانون توجه و احترام اوقرار گیرند ... تا عمری باقیست باید کاری کرد ، لحظات در حال سپری شدن هستن ...
این مطالب مجموعه نوشته های آقای چینی فروشان ( رزمنده سالهای دفاع مقدس )است.
[ دوشنبه 12/10/90 ] [ 8:0 صبح ] [ حدیث آموز ]
[ نظر ]
ای کاش عاشورای آن روز ها هم برفی بود! ای کاش برفی بود ...
... اما اگر آسمان آن روزها برفی بود تشنگی عاشقان این روزها بر زبان ها نمی افتاد! اگر برفی بود عطش عشق برای رسیدن به اونبود اگر برفی بود این روزها حال و هوای حسینی بودن نبود! اگر برفی بود شهید معنا نداشت شاید کمی بارش آسمان آن روز التیام بخش دل مادران عاشورایی می شد ولی آنها آمدند تا تشنه شهید شوند آنها آمدند پیام عزت و سربلندی شهیدان کربلا و مسلمانان را با عطش خود بر عالمیان فریاد زنند. آنها آمدند که پیام آور نسل امروز باشند... می بینی بعد از سالها زمین از اشک این سربازان عاشق سیراباست ... می بینی هر سربازی به نحوی عشق خود را نمایش می دهد... غلط و درست عزاداریها بماند... مهم این است که همه عاشق هستیم .. اسلام همیشه سربلند خواهد بود تا ابد تا قیامت ....تا عاشق داریم کربلا می ماند...عاشورا می ماند... ... ای کاش برف نیاد [ دوشنبه 7/9/90 ] [ 10:5 صبح ] [ حدیث آموز ]
[ نظر ]
گوشه چادر مادرم را محکم در دست گرفتم، تند تند می رفتیم تا به سر کوچه برسیم ! آخه قرار بود دسته زنجیز زنی از خیابون رد بشه. من بیشتر از صدای طبل خوشم می اومد وقتی صدای طبل و می شنیدم احساساتی می شدم و در تخیل کودکانه آرزو می کردم ای کاش پسر بودم و منم زنجیر می زدم... مادر منتظربود گهواره علی اصغر و بیارن بعد نذرش رو می داد تا من می انداختم توی گهواره ! باز محرم و بوی غذای نذری و شعله زرد تمام محله ها رو پر کرده بود، فکر نکنم توی این ده روز کسی گرسنه بمونه ، حتی اونایی که سال میاد میره گوشت نمیخورن حداقل دهه محرم حسابی قیمه نذری میخورن! آخی ... تا حالا فکر کردی توی این ماه مردم بیشتر از قبل مهربون میشن انگار تمام همت دنیا میاد سراغشون همش میخوان کمک کنن واقعا چقد جالب و زیباست ... داشتم می گفتم توی هر محله که پا میزاشتی بوی محرم میومد ، صدای طبل برای هیچکس آزار دهنده نبود تازه اگر صداش در نمیومد همه اعتراض می کردن...یادته شبا هیاتها تو خیابون ، مهتابی به دست عزاداری می کردن!!! یه چیز خیلی جالب اینکه مردم مسافت طولانی راه می رفتن و خسته نمی شدن... ای کاش همیشه محرم بود. اونایی که میگن باز محرم شد و این مسلمونا ! سیاه پوش و گریه کنان ...چقد نمیدونم فلاننن و اینا...دلم یه کم براشون میسوزه لذت معنوی این ماه و درک نکردن دیگه می دونی محرم گریه کردناشم لذت داره ، شاید همین هوای ابری دلهاست که دریای اشک و سیل بارون شوقش همه جا رو سپید و پاک می کنه ، برای همینه که دلها بهم نزدیک میشن... همه بدونین گریه ما برای اینه که حداقل فهمیدیم غزت و آزادگی یعنی چی! گریه ما یاد مظلومیت امام حسین عزیزمون و یاران نشون هست .این دهه باعث میشه حداقل به خودمون بیاییم و یادمون نره عزت از آن ماست... این گریه ها برای لذت و درک این آزادگیست. بیاییم این افتخار را تا آخر عمر حفظ کنیم........ [ چهارشنبه 25/9/88 ] [ 8:40 عصر ] [ حدیث آموز ]
[ نظر ]
باغچه مادر بزرگ و گل محمدی
صبح که از خواب پا شدم مثل همیشه با شوق و ذوق که برم خونه مادر بزرگم ، از خواب بیدار شدم وباز طبق معمول همون ساعت هفت نمازم رو توی جانماز قرمزی که بابا بهم هدیه داده بود و پر از گلای محمدی با غچه مادر بزرگ بود خوندم ...تازه میرفتم کلاس اول! خلاصه با شتاب رفتم در خونه مادر بزرگ ، در خونه هم مثل همیشه باز بود...مادر بزرگم با لبخند دسته گل محمدی رو برام می آورد و منم کلی ذوق میکردم .مادر بزرگم میگفت عزیزم هروقت گلا رو بو میکنی صلوات هم بفرست.چه زیبا مادر بزگم صلوات فرستادن را بهم یاد داد.هنوزم وقتی صلوات میفرستم با شوق و ذوق می فرستم.کلی شاد میشم و احساس خوبی پیدا میکنم.انگار تمام امید و همت دنیا میاد سراغم. به یاد اون لحظات معنوی و شیرین اون موقع ها به امیر علی کوچولو هم صلوات یاد دادم اونم با زبون بچه گیش چه زیبا صلوات میفرسته تازه و عجل فرجهم هم میگه...وقتی برای بابا قدمعلی شهیدش صلوات میفرسته میگه مامان خدا منو دوست داره وقتی صلوات میفرستم؟ ....چه دنیای پاکی دارن بچه ها...
همراهان عزیز ایام شاد و پر برکتی براتون آرزو میکنم و میلاد با سعادت آخرین اختر آسمانی را تبریک میگم. برای شادی روح و قلبمون و برای خشنودی خدا ی مهربون و محمد ص و اهل بیتش و خشنودی شادی همه شهدا و رفتگانمون بخصوص مادر بزرگا صلوات. [ شنبه 24/12/87 ] [ 6:58 صبح ] [ حدیث آموز ]
[ نظر ]
به نام خدای مهربان و بخشنده سلام بر فاطمه! سلام خدا بر او! سلام بر گل یاس آل یاسین! یاد آوریم کودکیمان را. نشسته کنار پنجره.... بیدغدغه چه خنده های شادمانه... پاکی کودکی نعمتی است که خدای مهربان به ما هدیه کرده است. شما این بلور الهی را تمییز نگه داشتید؟ به یاد دلهای پاک... دختری از تبار پاکیها، دستهایش زندگی عالم را میساخت. به دلهای خسته زندگی میبخشید. فاطمه بود و زهرا. محدثه بود و راضیه و مرضیه. قبلهی خوبیها بود. آری او از قبیله خوبیها بود به دنیا آمد. فقط به دنیا آمد تا زندگی بیاموزد، بیاموزد زندگی چیست! آمد که کلید رهایی از قفس را به عالمیان به امانت بسپارد. میدانست که همه حیران و سر گردان قفسها خواهند بود. آمد تا نجات دهندهی دلهای پاک باشد. ما کودکان دیروز... مازنان ودختران و مردان...اورا میشناسیم؟ شاید اندکی مردم... فقط میدانیم او الگوی زنان عالم است. البته الگویی برای بشریت... براستی فاطمه کیست؟ ما زنان و دختران و حتی مردان باید او را بیشتر بشناسیم. شناخت فاطمه به ما نور هدایت را نشان خواهد داد... او در پاکی کودکیاش مانده بود ولی با فکری عظیم و قلبی سرشار از خوبیها دختری بی همتا برای پدر بود ما دختران امروز هیچ فکر کردهایم چرا فاطمه سلام الله علیها بهترین دختر عالم بود... او به قدری به پدر محبت میکرد که پیامبر به او لقب ام ابیها گذاشت. هیچ وقت احترام به پدر را فراموش نکرد او با تمام وجود و از اعماق روح و جانش یاد گرفته بود که زندگی یعنی خوبی و خوبی... و آیا ما همسران امروز تا به حال فکر کردهایم که چرا فاطمه بهترین همسر بود؟ فاطمه همسری مهربان و مشاور و همیار علی بود. او هیچوقت در خواستی از علی نمیکرد که نتواند انجام دهد... در زندگی قانع بود .. همیشه مهربان و ایثارگر بود و دیگران را بر خود مقدم میشمرد. با سختیها و ناملایمات زندگی کنار میآمد و با لبخند شادی آفرین خود تاریکی و حزن را از دل شوهر خود بر میداشت... مادری نمونه بود.... همیشه به فرزندانش با محبت و عدالت رفتار میکرد و ادب و علم به آنان یاد میداد. حتی با بچهها بازی میکرد و شعر میخواند. وقتی حسن هفت ساله شد او را به مسجد میفرستاد تا کلام وحی را از زبان پیامبر صلوات الله علیه یاد بگیرد. وقتی به خانه بر میگشت از او میخواست چیزهایی را که یاد گرفته بازگو کند. او به جهانیان آموخت که بهشت زیر پای مادرانی است که برای این امانتهای الهی زندگی میکنند و با صبر و حوصله زندگی را به آنها یاد میدهند. فاطمه سلام الله علیها، برخلاف تصور غلط ما، فقط همیشه در خانه نمینشست. بلکه با رعایت حجاب و عفت در اجتماع حضور داشت و به زنان و حتی مردان درس زندگی میداد. خواندن خطبهی فدکیه در مسجد، نشاندهندهی این است که در اجتماع حضور داشت و از حق خود و همسر و فرزندانش دفاع میکرد. براستی اگر دوست داریم انسان بزرگی باشیم یاید الگوهای بزرگی داشته باشیم چه کسی بهتر از بانوی بزرگ جهان فاطمه زهرا سلام الله علیها. کلام آخر... فاطمه علیهاالسلام فرمودند:بهترین شما کسی است که متواضع باشد و نسبت به همسر خو د اکرام و احترام بیشتری داشته باشد. [ یکشنبه 5/3/87 ] [ 7:36 عصر ] [ حدیث آموز ]
[ نظر ]
بنام خدای بزرگی که فرمود : شهیدان زنده اند مردان یا فرشته ها , کدام به خدا نزدیکتر هستند ؟ مسلماً وقتی میگویم مردان منظورم جنسیت نیست بلکه آنهایی هستند که به کمال شناخت و معرفت رسیده اند خواه آقایان خواه بانوان . بابای من مثل همه بابا های دنیا , چه اونهایی که شهید شدند چه اونهایی که شهید نشدند چه مسلمون و غیر مسلمون , چه ایرانی و غیر ایرانی یک انسان بود با تمام خصوصیاتش بابام مثل همه باباهای دنیا برای معاش ما زحمت میکشید , همینطور گاهی هم به تفریحات خاص خودش میپرداخت , اون اهل ورزش هم بود مثل خیلی از جوانها به والیبال علاقه داشت , من عکس پدرم (شهید علیپور ) رو با شلوار جین هم دیدم یا خط ریشهای پهن و بلند ........ و بدون ریش بلند خیلی وقتها عصبانیت او رو هم دیده بودم . یادم نمیره اون روزی که با مادرم اتمام حجت کرد "هوا خیلی سرده بچه ها بیرون نرن اگه رفتن من دکتر نمیبرمشون " بیچاره مادرم خیلی زحمت مارو میکشید چهار تا بچه قد و نیم قد آخرش داداشم از دستش فرار کردو رفت توی حیاط حسابی با برفها بازی کرد . وای وای اون شب چه سرمایی خورده بود!! تب شدیدی داشت . خدا رحمتش کنه سر حرفش وایساد و برادرم رو پیش دکتر نبرد . آخرش عموم برادرم رو به درمانگاه شبانه روزی برد . گاهی هم آنقدر من و مامان و بقیه بچه ها رو میخندوند که روده بر میشدیم از خنده به هر حال رفتارش مثل همه باباهای دیگه بود اما نمیدونم چرا یه عده دوست دارن شهدای ما رو فرشته نشون بدن
آنهایی که شهدای ما رو فرشته نشون میدن نمیخوان نسل امروز بدونه که اونا هم فردی بودن مثل خودشون میخوان شهدای ما رو غیر قابل دسترس نشون بدن . که بعدش هم دچار تمسخر نسل امروز شوند اما بابای من و شهدای دیگه فرشته نبودن آدمای خاکی بودن از خاکی که آسمانی تر از همه فرشته ها هست شهدای ما مرد بودند مرد مرد مثل همه مردهای نسل امروز ما [ جمعه 2/6/86 ] [ 2:30 صبح ] [ حدیث آموز ]
[ نظر ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |