سفارش تبلیغ
صبا ویژن

شهید علی پور

صفحه خانگی پارسی یار درباره

دسته گلها میروند از یادمان

 
آی مردم وای بر فریادمان ؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛ دسته گلها میروند از یادمان


نمیدونم در کدام نقطه این دنیا سرگرم به امور دنیا هستیم... نمیدونم چرا به روزمرگی عادت کردیم....
هستند ستارگانی که در آسایشگاهها و در گوشه خانه ها آرام آرام از یاد میروند....


حتما متوجه شدین چه کسانی رو میگم

**جانبازان اعصاب و روان**

من که این نوشته پایین رو خوندم اشک چشم امانم نداد.......



آسایشگاه جانبازان اعصاب و روان:

پرستار داشت با تلفن بیمارستان صحبت می‌کرد که حبیب در حالیکه بطرف تختش بر می گشت جلوی او توقف کرد و با دست شروع به کوبیدن روی میز کرد. پرستاربعد از چند لحظه بالاخره صبرش تمام شد و با عصبانیت نگهبان را صدا کرد تا جلوی دستش را بگیرد. پرستار و نگهبان او را به زور به طرف اطاق ایزوله بردند و دست و پایش را بستند. در همین حال حبیب فریاد می‌زد: شما رو به جون امام دستم را نبندید. تو که به من گفته بودی با من دوستی، تو چرا من را زدی، چرا روم خوابیدی مگه من دیوانه‌ام، شما را به شرفتان دستم را نبندید شما را به امام قسم دادم.
نگهبان در حالیکه مرتب حبیب را می‌بوسید و در ضمن دستهایش را محکم گرفته بود گفت: حبیب جون نوکرتم! مجبور شدیم این کار را بکنیم چون بقیه از دست تو خواب راحت نداشتند.
حبیب تقلا می‌کرد و در همین حال پرستار آمپول آرام بخشی را که از قبل آماده داشت به او تزریق کرد. حبیب لحظاتی بعد به خواب رفت. نگهبان که دست حبیب را سفت گرفته بود با دیدن کبودی دست حبیب اشک در چشمانش حلقه زد.

ممنون از دوست گرامی خانم شکری